حس میکردم هرچه بیشتر مطالعه کنم انسان موفق تر و مهمتری خواهم شد. تصمیم گرفته بودم علاوه بر کتابهای مورد علاقه ام که بغل بغل از کتابفروشی ها به خانه می آوردم تمام کتابهای موجود در کتابخانه ی خودمان و پدر۱ را هم بخوانم . و مشکل اینجا بود.
بین کتابهای موجود بعضی هایشان بسیار خسته کننده و به درد نخور بودند. ولی عهد من با خودم محکم بود و موظف بودم که همه شان را بخوانم ... و این ، یکی از ننگین ترین معاهده های من با خودم بود!
طبق اصلی که میگوید غورباقه بزرگتر را اول قورت بده۲ تصمیم گرفتم کتابهای خسته کننده تر را زودتر مطالعه کنم که تمام شوند و بعد با خیال راحت آنچه که دوست داشتم را بخوانم. این شد که کمتر سراغ آنهایی رفتم که بیشتر دوستشان داشتم.
با گذشت سالها لذت خواندن شعر و داستان در من کمرنگ و کمرنگ تر شد. و حسرت آثار مهم و لذت بخشی که نخواندم و هنوز هم نخوانده ام.
پندنامه! :
چیزهایی که امروز برایمان جذاب و لذت بخش هستند،شاید فردا نباشند. خوشی ها را به تاخیر نیاندازیم.
۱) منظور کتابهای غیر تخصصی میباشد : رمان،شعر،تاریخ، ...
۲) نمیدانم برایان تریسی چند سالش است و آن کتاب را کی نوشته ولی ممکن است من زودتر از او این اصل را کشف کرده باشم!!
کم کم دارم استرس میگیرم.
بعد از بازی: ... بازی قبل آرژانتین باخت و گفتم: آلمانیهای لعنتی. دیروز هم آلمان باخت و گفتم: اسپانیاییهای لعنتی. لابد شب فینال هم خواهم گفت هلندی های لعنتی!
بیش از یک سال گذشته و از لحاظ درآمد بدتر از این نمیتونست باشه. اوایل بدک نبود ولی بعدش خوردیم به سنگ. اینجا ایرانه. یک مدت کاملا بیکاری و بعدش یک مدت باید مثل یک خر کثیف! کار کنی و بعدش دوباره بیکاری ... و در هر حال از پول خبری نیست. وقتی با یک نهاد دولتی طرف هستی باید بدونی که موقع تحویل کار، بیست روز دقیقا بیست روزه و اگه بیست و یک بشه ششصد نفر روزی ششصد بار روی اعصابت راه میرن ولی موقع پرداختشون یک هفته به معنی حداقل هفت ماهه. و تنها کاری که ازت بر میاد اینه که از آقایوونی که اون بالا نشستن تشکر کنی بابت اینکه در حال پیگیری پرداختی های شما هستند.
البته دست به سر کردن طلبکارها هم یکی از سرگرمیهاییه که کلا خستگی رو از تنت خارج میکنه و به هر حال از بیکاری بهتره !
اینجاست که آدم تصمیم میگیره بره تحصیلاتش رو ادامه بده. نه در ایران. چون ادامه تحصیلات بیشتر یک بهانه است برای دوری از این محیط و ایجاد کمی تغییر در زندگی. چیزی که برام مسلمه اینه که از این روزها و هفته ها راضی نیستم. باید برم. شاید معنی و راههای بهتری برای زندگی پیدا کردم.
وقتی تردیدها و تشویشها رو کنار میذاری و به تصمیمی که گرفتی اطمینان پیدا میکنی حس خیلی خوبی داری. حسی که خیلی وقته در من نیست ... ولی انگار داره دوباره میاد.
شاید بازم دارم خواب پنبه دانه و این جور چیزا میبینم!
همه چیز از یک گاز کوچولو شروع شد. بدبختی اینجاست که کسی که گازم گرفته بود خودم بودم. و جای بدی را هم گاز گرفته بودم. تقریبا پشت لب پائین ام را. اینجا بود که یک زائده ی کوچک متولد شد. یک تولد ناخواسته. همیشه عدم رعایت نکات ایمنی آدم را به دردسر می اندازد.
از همان ابتدا سعی کردم ندیده بگیرمش تا از رو برود. چند بار دیگر هم موقع غذا خوردن حسابی گازش گرفتم تا حساب دستش بیاید. ولی احتمالا از این کارها خوشش آمد و شروع کرد به رشد کردن. لعنتی.
بالاخره به اندازه ای رسید که هم برای غذا خوردن ایجاد مزاحمت میکرد و هم برای بوس کردن. و این یعنی بدبختی.
۲.
وقتی هلند و دانمارک شروع به بازی کردند رفتم اتاق عمل. با آن لبسهای نفرت انگیز و آن کلاه کذایی.
پرستار بعد از تزریق آرام بخش :
- دستاتو ببندم یا قول میدی زیاد تکون نخوری!؟
- نه لازم نیست ... (و تازه فهمیدم قضیه چندان ساده هم نیست)
چند دقیقه بعد از روزنه های کوچک پارچه ای که قسمت سوراخش روی لبم بود و باقی آن رویم را پوشانده بود قیچی را میدیدم که سمت لبم میرود و میبرد و خون میجهد و صدای بریدنش را میشنیدم و درد و صدای دکترها که از خونریزی و دوختن لب و بریدن بیشتر صحبت میکردند ... و عرق سردی که بر تنم نشسته و تمام عضلاتم منقبض و بیحرکت شده بودند.
در نهایت کارمان به جایی رسید که مجبور شدیم خودمان یک کارگاه تولید مورچه ی سفید راه بیاندازیم. با تخته سیاه کوچک سحر و گرد گچهای سفید استفاده شده.
بعدها فهمیدم که یکی از آشنایانمان به نام ناخدا ایهب نیز زندگی اش را صرف صید نهنگ سفید کرده و جربزه ی زیادی از خود نشان داده. بنابراین زندگی نامه اش را گر فتم و مطالعه نمودم. در آخر به این سوال رسیدم که چرا ناخدا ایهب از روش رنگ کردن استفاده نکرد؟
یعنی ژاپنی ها هم به اندازه ی بنده توان کار کردن ندارند. ساعت هشت و نیم - نه وارد شرکت میشویم و نه - نه و نیم خارج میگردیم.
معلم ریاضی دوم راهنمایی ما انسان بسیار متمدن و فرهیخته ای بود. از تمام متدهای نوین برای یاد دادن و در کله بقیه فرو کردن درس مذکور استفاره میکرد. البته علاوه بر متدهای نوین آموزشی به روشهای فیزیکی نیز علاقه ی وافری از خود نشان میداد و همواره برخوردهای فیزیکی را در اولویت قرار میداد. از فنون کشتی کج و کاراته گرفته تا خودکار لای انگشت گذاشتن و بلند کردن افراد از طریق گوششان.
طبق آخرین تحقیقاتش به این نتیجه رسیده بود که افرد دو دسته هستند . دسته ی اول آنهایی که میتوان ریاضی را در کله شان فرو کرد و دسته دوم آنهایی که میتوان از آنها برای ترساندن دسته ی اول استفاده کرد. از نظر او ردیف آخر کلاس دسته ی دوم محسوب میشدند و بقیه دسته ی اول. بنابراین با ورود به کلاس،کتش را درمیاورد و آستینهایش را بالا میزد،بند کفشهایش را محکم میکرد و میرفت ته کلاس تا هم خودش را گرم کند و مقداری کشتی کج تمرین کند و هم اینکه کمی صدایش باز شود و برای تدریس آماده شود. البته صداهایی که هنگام تمرین فنون رزمی اجرا میکرد شبیه صداهای بروس لی نبود بلکه بیشتر ترجیح میداد از کلمات استفاده کند چون معتقد بود مدرسه یک مکان فرهنگی و مقدس است و با صدای بروس لی همخوانی زیادی ندارد. بنابراین هنگام مبارزه با دانش آموز مقابل بیشتر در مورد مادر و خواهر و گاهی هم خود طرف با او با صدای بلند صحبت میکرد تا احساس غریبی نکند.
مرحله ی دوم تدریس پای تخته اجرا میشد و حدود پنج تا ده دقیقه طول میکشید. چیزهایی میگفت که به سختی میشد تشخیص داد دارد ریاضی درس میدهد یا در مورد تاریخ و اهرام مصر صحبت میکند.
مرحله سوم خیلی مهم بود و حدود سه چهارم کل زمان را تشکیل میداد. این مرحله،مرحله ی تزکیه نفس بود. یکی از بچه ها میفرستاد تا از دفتر ضبط را بیاورد. بعد یکی از نوارهای نوحه اش را میگذاشت و شروع میکرد به گریه کردن. گاهی هم شعر مورد علاقه اش را برای صدمین بار تفسیر میکرد : مرگ اگر مرد است کو نزد من آ...تا در آغوشش فشانم تنگ تنگ... او ز من گیرد تنی رنگ رنگ... من ز او گیرم عمری جاودان. با این روش بسی انرژی مثبت و شادابی در ما ایجاد میکرد و تا یک هفته کاملا تامین بودیم.
اولین و آخرین بیست ریاضی در کل دوران تحصیلم را در همین کلاس گرفتم. (بدون احتساب اول،دوم،سوم ابتدایی!)...
پسرک توان دیدن جان کندن رفیقش را نداشت. صحنه را ترک کرد. با خودش خلوت کرد تا روشهای انتقام گرفتن از اسد را تحلیل کند. بد ترین نوعش این بود که وقتی بزرگ شد و ماشین خرید به او اصلا محل نگذارد و همه را سوار ماشینش کند و به گردش ببرد غیر از او.
بیش از بیست سال گذشته و پسرک هنوز ته قلبش اسد رانبخشیده.گرچه خیلی مواقع با او میگوید و میخندد. گرچه او دایی اش است و گرچه حالا دلایل و منطق بزرگترها را میفهمد. در مواجهه با او گوشه ای از دلش کاملا تاریک میشود . بدون ایکنه خودش متوجه باشد. و با اینکه میخندد.
خوب ... روز یازدهم سال است و من هیچ غلط خاصی برای انجام برنامه هایم نکرده ام. تصمیماتی که برای سال جدید گرفته ام همگی مهم و در عین حال شدنی هستند غیر از یکی که مقداری مبهم و مرموز است (پول!).
خودم را ملزم به انجام بعضی امور کرده ام که حداقل فایده شان این است که مقدای نظم به زندگی ام میاورند. مثلا اینکه هر ماه حداقل دو کتاب غیر تخصصی بخوانم.
برنامه ریزی برای انجام ندادن بعضی کارها هم باید زودتر مورد عنایت قرار گیرد! انجام ندادن بعضی کارها که به بخشی از زندگی تبدیل شده از انجام دادن بعضی کارها مهمتر و سودمندتر است.
